تبليغاتX
کابوس نقره ای
عشق را در خودت جستجو کن نه در دیگران
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:35  توسط الهام جون | 
سلام.

دیگه بعد از این همه مدت فکر کنم دیگه وقتشه این بلاگ کودکانه و بچه گانه ی دوران عصر حجر مش قلی خان بسته شه !!!

نمیدونم چی بگم حالم بدجور گرفته س

............................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..........................................!!!!!!!

هنوز نمیدونم این همه جای خالی تو ذهنم با علامت تعجب رو چطوری و با چه کلمه هایی پر کنم!!

به هر حال ....

گاهی اوقات ادما مجبورن از بعضی چیزا دل بکنن . اونم چیزایی که خیلی براشون مهم و با ارزش بوده

مثل بعضی از ادما جاها خاطره ها و یه همچین چیزایی !

ما هم که چیزی نگفتیم .......اخه میدونین دسته من که نیست ! دله دیگه تنگ میشه !!!!

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ......

سختی نوشتن رو کاملا حس میکنم !!! بالا اومدن نفس های حرف زدن .... وای برام فاجعه شده!!!

ولی مهم نیست مهم میدونین چیه ................... ؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ؟

ایکاش میشد ما ادما حکمت اتفاق هایی رو که برامون میوفتن رو میدونستیم اونوقت شاید کمتر اذیت میشدیم شایدم نه !!!!! سعی میکنم تو کارای خدا دخالت نکنم ..

دیگه واقعا ترافیک شد . حرفام همه گیر کردن شاید بهتر باشه تو همون جاده ی نرسیدن باقی بمونن اینطوری بهتره !!!

خب دیگه کابوس نقره ایم تموم شد !! دقیقا چند روز قبل از سالگرد سومین سال تولدش!!!!؟

چمیدونم شاید سال دیگه با یه بلاگ جدید شروع کردم اما نه دیگه مثل این یه جور دیگه !

خب دیگه .............................!!!!!!!!!!!!!!

همیشه دوستون دارم

بای بای...................................!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:5  توسط الهام جون | 
Entry for July 19, 2008
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:31  توسط الهام جون | 
سلام خسرو جان»

!بی‌خبر گذاشتی و رفتی. بدون خداحافظی

دو هفته پیش هم که آخرین جایزه‌ات رو گرفتی، روی صحنه لام تا کام حرف نزدی. از گوشه صحنه اومدی بالا و آروم جایزه‌ات را گرفتی؛ برای سی سال حضور پرشور و شوقت در سینمایی که این روزها چندان شور و شوقی در آن نیست

فقط لبخند زدی و رفتی پایین و لای جمعیت گم شدی. خوب اگه قرار بود بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی، چند کلمه‌ای برای ما که پشت سرت بودیم، حرف می‌زدی

.یادمه وقتی آمدی رو صحنه، حالت خوب بود

آخه یکی دو بار دیگه که این اواخر روی صحنه اومدی و دیدمت، حالت زیاد خوب نبود. ولی این دفعه، همه خوشحال شدیم. فقط نمی‌دونستیم داری میری. نمی‌دونم خودت می‌دونستی یا نه!؟

می‌گن آدمای خوب قبل از رفتن، حال‌شون خیلی خوب می‌شه؛ چون دارن می‌رن یه جای خوب. ما از کجا باید می‌فهمیدیم که این حال خوب نشانه‌ چیه؟ همیشه بعد از این‌که اتفاق می‌افته، می‌فهمیم. ولی فکر کنم خودت می‌دونستی؛ چون هیچی نگفتی و اون‌جوری فقط لبخند زدی. شاید داشتی خداحافظی می‌کردی و ما نمی‌فهمیدیم. ولی چه خداحافظی باشکوهی

خیلی‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظی کنن؛ اما نمی‌تونن. شاید هم اون لبخند همین معنا رو داشت. شاید اگر حرف می‌زدی، همه‌ خداحافظی‌ات می‌شد همون چند تا کلمه؛ ولی چون همیشه شاعر بودی، فقط مهربان و با سپاس نگاه کردی و لبخند زدی. حالا که فکر می‌کنم، می‌فهمم این‌جوری بیش‌تر حرف زدی

من هی باید از تو یاد بگیرم. یادته سال‌ها پیش وقتی از مشهد به تهران آمدم، تو روی صحنه‌های تئاتر می‌درخشیدی. من کلی دویدم تا روی صحنه بیام و دیده بشم

بعدها هم که تو روی پرده سینماها می‌درخشیدی، باز هم من کلی دویدم تا روی پرده بیام و دیده بشم

یادته من اولین فیلمم رو که بازی کردم، تو «هامون» بودی. من یادمه که در فیلم «کیمیا»، دست منو می‌گرفتی. کلی حال می‌دادی که رو بیام و دیده بشم. بعد هم فقط یک بار دیگه شانس داشتم در کنار تو بازی کنم؛ تو فیلم «درد مشترک»، چه بامسما

ارتباط من با تو، مثل کوهنوردها با کوه‌هاست. هر قله‌ای رو که فتح می‌کنن، می‌بینن پشتش یه قله‌ بلندتر هست. من هرچی می‌دوم، تو یه قدم جلوتری؛ مثل الآن. جلوتری دیگه عموجون. رفتی اون‌ور. نمی‌دونم چقدر دیگه باید بدوم تا به
اون‌ور برسم، تازه نمی‌دونم در چه وضعیتی میام اون‌ور

پس از اون‌ور یه دعایی برای من بکن. میگن دعای اون‌وری‌ها برای این‌وری‌ها زودتر مستجاب می‌شه. این‌جوری که تو رفتی، کلی «خدابیامرزی» و «یادش بخیر» و «حال‌های خوب» و «یادهای خوب» و ... بدرقه‌ راهته

من که شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشی، یه نگاهی به این‌ور بندازی می‌بینی

دست پر رفتی دیگه. می‌بینی چقدر از من جلوتری! کلی باید بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه

البته جات پیش ما خالیه. هنوز سینمای ایران کلی با تو کار داشت. ولی خوب مثل به دنیا آمدنه دیگه. موقعش که برسه، باید متولد بشیم. ما یه تولد رو دیدیم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارک

می‌دونم اون‌جا کلی از بر و بچه‌های سینما و تئاتر اومدن پیشوازت. حتما کلی هم تدارک دیدن

ما که اون دنیا به بازیگری‌مون ادامه می‌دیم. اون‌جا هم حتما نمایش هست. اون‌وری‌هام حتما به سرگرمی احتیاج دارن. پس اون‌جا بی‌کار نمی‌مونیم. وقتی مردم رو سرگرم می‌کنیم و حال‌شون خوب می‌شه. یه خدابیامرزی به ما و پدر و مادرمون می‌گن دیگه. وقتی مردم تو خیابون تو رو می‌دیدند و بی‌اختیار لبخند می‌زدند، خودش خدابیامرزیه دیگه. وقتی مردم می‌فهمن که تو رفتی و دیگه میون ما نیستی، گریه می‌کنن و جاتو خالی می‌کنن، خدابیامورزیه دیگه

می‌بینی خدا چه لطفی به تو داشته که این موقعیت و جایگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحویلت می‌گیره و می‌بردت روی صحنه‌ها و پرده‌های اون‌جا، که بازم مردم اون‌ور ببیننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابیامرزی ادامه داشته باشه

به امید دیدار

«رضا کیانیان
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:30  توسط الهام جون | 
  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 3:30  توسط الهام جون | 
راستش خیلی دلم میخواد بنویسم ............

بازم یه سال جدید یه عید دیگه! نمیدونم ولی وقتی خودمو ارزیابی میکردم از خیلی از نظرا عوض شدم .

هم تغییرات خوب هم بد! اما میدونید مهم فقط اینه که آدم از خودش راضی باشه و انقدر بزرگ و قوی باشه که بتونه خوب زندگی کنه!

 

بهر حال عید همتون پیشاپییش مبارک ... امیدوارم سال خوبی داشته باشین!

راستی تا یادم نرفته تولد خواهرعزیزمو میخواستم تبریک بگم:  بهاره جونم عزیزم تولدت مبارک امیدوارم همیشه ی همیشه موفق باشیو هر جاییم که باشی احساس خوشحالی کنی و هیچ وقت تو دلت غم نشینه عزیزم به اندازه ی همه ی عمرم دوست دارم ---- زنده باشی گلم!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 3:2  توسط الهام جون | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:57  توسط الهام جون | 
پروردگارا

پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده
تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:5  توسط الهام جون | 

                      

       

همه از مرگ ميترسند..من از اين زندگي سمج..(زنده ياد صادق هدايت)

    

ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.     

..................................................

 

                           

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:29  توسط الهام جون | 

اگر نمي تواني بلوطي برفراز تپه اي باشي

بوته اي دردامنه كوهي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه كنا راه ميرويد

 

اگرنميتواني درخت باشي بوته باش

اگر نمي تواني بوته اي باشي علف كوچكي باش

وچشم اندازكنار شاهراهي را شادمانه تركن

 

اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه !

همه مارا كه ناخدا نمي كنند

اما ملوان مي توان بود

 

دراين دنيا براي ما كاري هست

كارهاي بزرگ وكارهاي كوچكتر

وآنچه وظيفه ماست چندان دورازدسترس نيست

 

اگر نميتواني بزرگراه باشي كوچه راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي ستاره باش

با بردن وباختن اندازه ات نمي گيرند

هرآنچه هستي بهترينش باش

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:20  توسط الهام جون | 
 
.......... JavaScript Codes .............. ..............